تاریخ انتشار: ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
بدون دیدگاه | کد خبر: 3212

داستان پند را از همه بپذیر

داستان پند را از همه بپذیر

داستان پند را از همه بپذیر

کاروان مانند قطاری کند رو در حرکت بود.شب شد و آفتاب نهان.همه در کنار شترهایشان اتراق کرده بودند و استراحت می کردند. در میان این کاروان چهره برجسته تاریخ«محمد غزالی» به چشم می خورد. در این میان فقط او مشغول کار بود؛نویسندگی.فغانی در انتهای کاروان سر بر داد؛دزدها به کاروان حمله کردند و از هر صاحب شتری چیزی می خواستند؛تا رسیدند به محمد.

-چه داری؟

-غیر از این کاغذها هیچی!

-خیلی خب،کاغذهایت را میبریم.

-چیکار می کنید؟!!! تمامی ثمره عمر من این کاغذهاست.حاصل مطالعه بیش ازصدها کتاب است؛ و تو میگویی می برمشان.اینها که به درد شما نمی خورد.

-بسوزد؛علمی که فقط روی کاغذ باشد و در ذهن جای نگیرد.

کاروان دزد ها رفت و محمد را هم با خودش برد اما نه جسمش،بلکه فکرش.تمامی آن شب را غزالی به تامل در مورد سخن زیبای آن بی سروپا دزد گذرانید!همین یک جمله ی زیبا آن هم از یک دزد سبب شد که امام محمد غزالی کتابی چون کیمایی سعادت را بنویسد که در سرتاسر جهان بی همتاست.

 

به قلم”امیر عبدالله پور”

ترول

  • Screenshot_2017-06-05-13-18-50-552_com.instagram
  • shishtayi (1)
  • peymanyousefi
  • 12974441_877646939046724_2654598410155801958_n
  • Rich-Pour-Boy
  • ترول پدر عصبانی

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *




آخرین مطالب سایت

پربازدیدهای هفته

ارشیو مطالب