تاریخ انتشار: ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
بدون دیدگاه | کد خبر: 2927

داستان کوتاه تنها گناهکار

داستان کوتاه تنها گناهکار بسیار زیبا و خوندنی

داستان کوتاه تنها گناهکار

پادشاه فاضل ونگ،تصمیم گرفت تا از زندان قصرش بازدید کند و به سخنان و شکوه های زندانیان گوش نماید.مردی که متهم به جنایت بود می گوید:من بیگناهم.من را به اینجا آورده اند،برای اینکه فقط قصد ترساندن زنم را داشتم و ناخواسته او را کشتم.دیگری می گوید:مرا متهم به رشوه خواری کرده اند،اما تنها کاری که من کرده ام این بود که هدیه ای را که به من پیشنهاد کرده بودند،پذیرفتم.همه زندانیان در مقابل شاه ونگ ادعای بی گناهی می کردند،تا اینکه یکی از آنان،یعنی جوانی که کمی بیشتر از ۲۰ سال داشت،گفت:من گناهکار هستم.من برادرم را در یک نزاع مجروح کردم و سزاوار مجازات هستم.این مکان باعث می شود تا درباره کار بدی که کرده ام،کمی فکر کنم.شاه ونگ فریاد کنان گفت:این جنایتکار را فورً از این زندان بیرون کنید.با تمامی این افراد بی گناهی که اینجا وجود دارند،او آنها را هم به فساد خواهد کشاند.

 

ترول

  • Screenshot_2017-06-05-13-18-50-552_com.instagram
  • shishtayi (1)
  • peymanyousefi
  • 12974441_877646939046724_2654598410155801958_n
  • Rich-Pour-Boy
  • ترول پدر عصبانی

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *




آخرین مطالب سایت

پربازدیدهای هفته

ارشیو مطالب